iloveyou2012
عاشقی حرف نیست اصطلاحه...
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و
دل ساکن کویی بودیم ساکن
کوی بت عربدهجویی بودیم عقل و دین
باخته، دیوانهی رویی بودیم بستهی
سلسلهی سلسله مویی بودیم کس
در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه
زنش اینهمه بیمار نداشت سنبل
پرشکنش هیچ گرفتار نداشت اینهمه مشتری
و گرمی بازار نداشت یوسفی
بود ولی هیچ خریدار نداشت اول
آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد
سبب خوبی و رعنایی او داد
رسوایی من شهرت زیبایی او بسکه دادم
همه جا شرح دلارایی او شهر
پرگشت ز غوغای تماشایی او این
زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد چاره اینست و
ندارم به از این رای دگر که
دهم جای دگر دل به دلآرای دگر چشم خود فرش
کنم زیر کف پای دگر بر
کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد
از این رای من اینست و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهدبود پیش او یار
نو و یار کهن هر دو یکیست حرمت
مدعی و حرمت من هردو یکیست قول زاغ و
غزل مرغ چمن هر دویکیست نغمهی
بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست این
ندانسته که قدر همه یکسان نبود زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود چون چنین است
پی کار دگر باشم به چند
روزی پی دلدار دگر باشم به عندلیب گل
رخسار دگر باشم به مرغ
خوش نغمهی گلزار دگر باشم به نوگلی
کو که شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش آن که بر
جانم از او دم به دم آزاری هست میتوان
یافت که بر دل ز منش یاری هست از من و
بندگی من اگر اشعاری هست بفروشد
که به هر گوشه خریداری هست به
وفاداری من نیست در این شهر کسی بندهای همچو مرا هست خریدار بسی مدتی در ره
عشق تو دویدیم بس است راه
سد بادیهی درد بریدیم بس است قدم از راه
طلب باز کشیدیم بس است اول
و آخر این مرحله دیدیم بس است بعد
از این ما و سرکوی دلآرای دگر با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر تو مپندار که
مهر از دل محزون نرود آتش
عشق به جان افتد و بیرون نرود وین محبت به
سد افسانه و افسون نرود چه
گمان غلط است این ، برود چون نرود چند
کس از تو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود ای پسر چند
به کام دگرانت بینم سرخوش
و مست ز جام دگرانت بینم مایه عیش
مدام دگرانت بینم ساقی
مجلس عام دگرانت بینم تو
چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند چه هوسها که ندارند هوسناکی چند یار این
طایفه خانه برانداز مباش از
تو حیف است به این طایفه دمساز مباش میشوی شهره
به این فرقه همآواز مباش غافل
از لعب حریفان دغا باز مباش به
که مشغول به این شغل نسازی خود را این نه کاریست مبادا که ببازی خود را در کمین تو
بسی عیب شماران هستند سینه
پر درد ز تو کینه گذاران هستند داغ بر سینه
ز تو سینه فکاران هستند غرض
اینست که در قصد تو یاران هستند باش
مردانه که ناگاه قفایی نخوری واقف کشتی خود باش که پایی نخوری گر چه از
خاطر وحشی هوس روی تو رفت وز
دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت شد دلآزرده
و آزرده دل از کوی
تو رفت با
دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت حاش
لله که وفای تو فراموش کند سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند ........................................... نمی بینم ز مردم آشنایی
نمی آید ز کس بوی وفایی
مده فایز به وصل گلرخان دل
که آخر می کشندت از جدایی
خیال کشتن من داششت جانان
کدامین سنگدل کردش پشیمان
ندانست عید فایز آن زمانست
که گردد در منای دوست قربان
مرو ای جان شیرین از بر من
توقف کن که آید دلبر من
بده فایز به تلخی جان شیرین
که جانانت بگیرد سر به دامان
فراق لاله رویان ساخت کارم
ربود از کف عنان اختیارم
پس از صد سال بعد از مرگ فایز
گل حسرت بروید بر مزارم
چرا از دلبر حورا سرشتم
چو آدم دور از باغ بهشتم
به کام دل نشد فایز از او دور
بشد روز ازل این سر نوشتم
ندانم خواب یا بیدار بودم
زشوقش مست یا هوشیار بودم
به باغ خلد فایز بود گویا
و یا سر در کنار یار بودم
سحر گه زورق سیمین مهتاب
چو در دریای اخضر گشت غرقاب
بت فایز ز هامون سر بر آورد
دوباره شد شب مهتاب احباب
بگو با دلبر ترسایی امشب
چه می شد گر که بی ترس آیی امشب
لبان خشک فایز را ز رحمت
بر آن لعل لب تر سایی امشب
صنم تا کی دل ما را کنی آب
دل نازک ندارد اینقدر تاب
اگر تو راست می گویی به فایز
به بیداری بیا پیشم نه در خواب
به زیر پرده آن روی دل آرا
بود چون شمع در فانوس پیدا
دل فایز چو پروانه به دورش
مدامش سوختن باشد تمنا
مسلمانان گرفتار دلستم
ضعیف المال و بیمار دلستم
نبود این قدر فایز بی بصیرت
کنون در مانده در کار دلستم
مگر یار آمده بر پشت بامم
که بوی جنت آید بر مشامم؟
فرودآ گر چه فایز نیست قابل
بیا بنشین نگه دار احترامم![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


